قلم خوردگی

قلم خوردگی بوی عفونت واژه هاست

گاهی هوا روی دست     بلند می کند شما را    باد

                   چه فکر کوتاهی

کمی دراز بکش

بی چهارپایه عقلم به جایی قد نمی دهد

آدم به طنابی بستگی دارد که سرش به تنش بیرزد

ورم کرده حلقه ای دور انگشتم

مثل مردی که با دار نامزد شده باشد

قارقارقانقاریا

قارقارقانقاریا

انگشتهای تو نیز حلق آویز می شوند

روزی که با سری کبود نامزد تمام مردم شهری

          گاهی باد هوچی تمام صداهاست .                      1381

   + مسعود رضائی خلیق ; ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٩
    پيام هاي ديگران ()

بوشهر

 بو می دهد این شهر در آستین عرق کرده ام

 این پنیر موشهای زیادی در آستین دارد

موشهای دور برد سر به هوا

موشهای گوشه دیوار

پیف ! بوش داره تموم دنیا رو می گیره

گفتند غرق می نشود گربه . . .

گونه جدید آبزیان خلیج فارس را می لیسد

«موشهای دریایی که به هسته پنیر فکر می کنند »

دریا هوای پنیر های سوراخ  سوراخ را دارد ، لابد

که این شهر مثل نی رویش شناور مانده است .

   + مسعود رضائی خلیق ; ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٩
    پيام هاي ديگران ()

سبیل

جایی گذاشته ام سبیلم را پشت مرزها

آنجا شکسته بارها ناصری اش

دود خوردم در چراغ نفتی مسجد سلیمان

دود می دهد این چراغ که به مسجد رواست

حواست کجاست؟

این گربه چهار پایش را توی یک دریا خیسانده

و عهد کرده که فقط روی سیمهای خاردار تخم بگذارد

تخم بزرگ و کوچک و ابوموسی

26/4/81

   + مسعود رضائی خلیق ; ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٩
    پيام هاي ديگران ()

شیطان کوه

 سر به سر شهر گذاشت

کوه سر به هوا

ماشینهای چهار           چرخ زدند       

                                                چهار راه روی سرش

فردا بلند کرد شهر سرش

                                      صدایش را

این کوه بام سبز را روی سرش گذاشته .

 

                             21/2/82

   + مسعود رضائی خلیق ; ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٩
    پيام هاي ديگران ()

ابری

کوهی که دوش گرفت

کوهی که خیس شد

کوهی که با هوله . . .     ابری شد .

                                                شفت – 28/9/79

   + مسعود رضائی خلیق ; ٩:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٩
    پيام هاي ديگران ()

ابری

دنباله دار  تو و انتظار من بودم

من حلقه های زیادی به خویش افزودم

من کنده ای شدم و زیر پای خود رفتم

من دود می دهم و دود و دود . . . مسعودم

 

لاهیجان  ۱۳۸۱

   + مسعود رضائی خلیق ; ٩:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٩
    پيام هاي ديگران ()

عشقال

انگشت حلقه حلقه ی من در شماره گیر
من حلقه حلق کنده ی چوبی که پیر پیر
اعدام دام می شود انگشت های من
انگشت گیر می شوم انگشت گیر گیر
عشقال قار می زند این بار هم که بوق
یا من کبود بود طنابی که جیر جیر
جان داد سکه سکه تکان خورد ناگهان
افتاد کفش مرد زمین زیر زیر زیر

لاهیجان ۱۳۸۱

   + مسعود رضائی خلیق ; ٩:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٩
    پيام هاي ديگران ()

کیوسک

شاید کیوسک شما یک شماره از بر داشت
آن لحظه ای که کسی گوشی مرا برداشت
با سکه های کج این بوق خط خطی عشقال
یا این که خط شما یک کیوسک دیگر داشت
من فوت فوت زدن در فلوت یا تلـ . . . ـفوت
گویا صدای من از کره گی ش خِر خِر داشت
فردا که گوشی تلفن به دار آویزان
یک رهگذر جسد بوق بوق را برداشت

   + مسعود رضائی خلیق ; ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٩
    پيام هاي ديگران ()

 

جرقه ریخت به خاکستر زمین یک زن
و بذر سوخته ای را نشاند بر این تن
و برگ برگ مرا برد با سر انگشتش
به خوشه خوشه ی باد و صدای دودی من
هزار سال مرا خط به خط شیار انداخت
به پنج شاخه ی انگشت خیش و گاو آهن
ببین که آتش از آن دستها گرفته ، ببین!!!
دوباره عبرت خاکسترین این خرمن

لاهیجان 86

   + مسعود رضائی خلیق ; ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٩
    پيام هاي ديگران ()

 

کوچه شب را بیجهت ارزان فروخت

« سو - زن » اش بیهوده هر سو چشم دوخت

پا شد از شب آفتاب و دید : وای !

چشمهای تیربرق کوچه سوخت .

8/9/79

   + مسعود رضائی خلیق ; ٩:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٩
    پيام هاي ديگران ()

 

چشمم سروده است نگاهی برای شما

شعری به وزن و قافیه چشمهای شما

اما نگفته معنی آن را برای قلم

شاید به خود بگیرد کاغذ به جای شما

 

11/8/79

   + مسعود رضائی خلیق ; ۸:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٩
    پيام هاي ديگران ()

بن بست

دیگر کسی به کوچه ی ما اعتنا نکرد

فکری برای خلوت بن بست ما نکرد

با پچپچی که زیر قدمهای خویش داشت

آهسته خاک کوچه ما را صدا نکرد

دیگر به سمت عادت در راه کج نکرد

یا این که دست کم قدمی پا به پا نکرد

از آن به بعد کوبه در تنگ خلق شد

با خلق دست هیچ کسی خوب تا نکرد

در نیز رو به دعوت بازوی دیگران

بازو به هم گره زد و آغوش وا نکرد

لولا به وقت آمدن هیچ دیگری

لب وا نکرد و حرف و کلامی ادا نکرد

بن بست کور کوچه ی ما حرف مرد بود :

راهی برای رد شدنش دست و پا نکرد .

19/9/79

   + مسعود رضائی خلیق ; ۸:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٩
    پيام هاي ديگران ()

خودکار

این خودکار تمام کرده است.

فک اش را هم اگر به دستمال ببندی ...

این مرده بی ادب است،

گاه مثل چکش بلند می شود و

کفنش را جوهری می کند.

 باید برای تمام الفبایی که کاشته 

 سرپوش بر این راز بگذاریم :

‹‹ او هرگز آلت دست کسی نبوده است ››‌

   + مسعود رضائی خلیق ; ۸:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٩
    پيام هاي ديگران ()