قلم خوردگی

برج

غر و لند کنان از دیوار نیمه کاره پایین پرید و یک آجر را با حرکتی سریع جلوی صورت جوان تکان تکان داد  و فریاد زد : مگه حرف حالیت نمیشه ؟ و او که گیج و منگ به حرکتهای تند لب و زبان استادکارش خیره شده بود ، انگشت کوچک دست چپش را تا نصف در گوشش فرو کرد و هی چرخاند . مرد عصبانی آجر را به روی توده شن پرت کرد و بیل را برداشت و سطل کوچک را از ملات سیمان و شن پر کرد و با قهر پایش را روی الواری که به درازا روی دو بشکه بزرگ سوار بود گذاشت و بعد مثل میمونی چالاک از لبه دیوار بالا رفت . نیمه بده . . . کارگر مشغول ملات گرفتن بود . بنا با ماله خراشی به سطل ملات انداخت و تکه ای از ملات سیمان را به سمت او پرت کرد .

کارگر با دست ملات را از صورتش پاک کرد  . چشمش  به سوزش افتاده بود . تند به سمت شیر آب دوید و صورتش را شست . اشک از چشمانش راه افتاده بود که معلوم نبود از بغض است یا از سوزش سیمان .

شاید همه اینها بهانه ای بود که اخراجش کنند . پس نباید بهانه دستشان می داد . سعی کرد سریعتر ملات بگیرد و مدام به مرد بنا نگاه می کرد  مبادا چیزی بگوید و او نشنود . صدا زد : اوستا ... مرد بدون توجه برگشت و با دست اشاره کرد . کارگر دو آجر پرت کرد بالا  و ادامه داد : اوستا شما چند سالگی ازدواج کردین . بنا با ته دسته ماله چند ضربه به وسط و دو طرف آجر زد و تند روی آن ملات ریخت . جوان چیزی نشنیده بود  ولی نباید معطل می کرد و حدس زد که بنا الان حتما خواهد گفت بنداز و زود دو آجر پرت کرد بالا و بعد سطل خالی ملات را که بنا به طرفش پرت کرده بود در هوا گرفت پرش کرد و رفت زیر پای بنا و صدا زد : ملات اوستا. مرد بنا اعتنایی نکرد و کارگر دستش را عوض کرد و سعی کرد نگذارد که بنا متوجه خستگی دستش شود . با گوشه سطل به پای بنا زد و او را متوجه خودش کرد . بنا داد زد : لالی مگه . سطل را گرفت و گذاشت روی بالاترین ردیف آجرها . غر زد : بنداز . جوان نشنید ولی نگاهش به کارگری بود که در فاصله ای نه چندان زیاد از آنها فریاد زده بود بگیر اوستا و مرد بر نگشته بود تا آجر را بگیرد و آجر داشت به سمت سرش حرکت می کرد . سعی کرد با حبس کردن نفسش حرکت زمان را متوقف کند به طبقه پایین و کارگران و استادکارانش نگاه کرد و دلش نخواست که خودش را در زد و خوردی که داشت بین آنها راه می افتاد دخالت دهد . داربست چوبی طبقه بالایی هنوز از یک مفصل محکم نشده بود و هر چه فریاد زد نتوانست به دوستش که تازه مشغول کار شده است بفهماند که نباید پایش را روی انتهای سمت چپ الوار بگذارد . جوان با دست لبه الوار را محکم چسبیده بود که نیفتد . تا غروب نود و سه کارگر ساده به خاطر کم دقتی اخراج شدند و نوزده استاد کار با دستهای خود رئیس کتک خوردند . مسئول برج مجبور شد حقوق شش ماه قبلش را که هنوز نگرفته بود یکجا به عنوان جریمه کنار بگذارد و وقتی در حضور حاکم  به جای توضیح دادن علت دعوای میان کارگران در طبقات پایین برج  با در آوردن صدا های ساختگی سعی کرد باعث خنده دیگران شود سرش را با دستور نا مفهوم حاکم که معنی آن را فقط جلاد با شک و تردید حدس زده بود از گردن جدا نمودند .

   + مسعود رضائی خلیق ; ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
    پيام هاي ديگران ()